تبليغاتX
به همین بی نامی

قرار نبود عشقي در كار باشد . زن ميانسال براي يك ديدار كاري با انبوه پرونده هاي اداري به خانه مرد رفت . قرار نبود عشقي اتفاق بيافتد اما ساعت ۸ شب بود و برق رفت . شمعي روي ميز كنار پرونده ي قرمز روشن شد . همه چيز از اينجا آغاز شد . تاريكي و بي كاري !


باغبان پير فرياد كشيد و فحش داد ، تا گل جوان را از چيده شدن نجات دهد . مرد اما چيد و وقتي باغبان به او رسيد ، جناب شهردار را ديد كه حکم اخراجش را مي نوشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:35  توسط امید طاهری  | 

تن به رود سرد ميزنم

زلال مي شوم در آينه ي شفاف آب

چه سرد است تابستان اين رود

چه مي لرزد تنم

***

قورباغه ي پير به اعتراض

بيرون مي پرد از آب

و ماهيان جوان ،

دور مي شوند از خطر وجودم .

اينجا كوهستان است

و زندگي از شيار آن جاري است

تن به رود سرد مي زنم

چگونه بيارامم ؟!

اينجا كوهستان است و ،

آرام ندارد رود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:49  توسط امید طاهری  | 

تو روي بوم نقاشي ي ديشب

كنار رنگ سبزآبي نشستي

و تا پايان عمر رفته ي شب

برايم چشم هايت را نبستي

نگاهم محو رويت بود ، ناگاه

سكوت نقش لبها را شكستي

به پيوندي كه رنگ و بوسه بستند

تو اكنون روي لبهاي من هستي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:10  توسط امید طاهری  | 

روابط خصوصي اداره كل ارشاد كرمان اعلام كرد : مراسم روز خبرنگار در كرمان به علت كمبود منابع مالي ، به خوبي و خوشي برگزار شد و از خبرنگاران با ادب تقدير شايسته اي به عمل آمد .

به گفته اين روابط خصوصي در اين مراسم رئيس و نايب رئيس خانه مطبوعات كرمان هم ، به خدا حضور داشتند و اصلا قهر نكرده بودند و موبايل هايشان روشن بود . مي گوييد نه ! از دكتر چندمرده بپرسيد .

طبق اظهارات مديري كه التماس مي كرد نامش را فاش كنيم ، هنگام سخنراني دكتر چندمرده استاندار دقيقه نودي كرمان ، خبرنگار بي ادبي بلند شده و در راستاي تشويق اذهان خصوصي حرفهايي زد كه باعث كف كردن ( ببخشيد كف زدن ) حضار خصوصا آقاي محبت ، مدير كل ارشاد دنيا شد و ايشان دستور دادند نام آن خبرنگار در ليست بدها يادداشت شود تا برو بچ حالش را جا بياورند .

در انتهاي مراسم نماينده هيئت سينه زني (ببخشيد هيئت داوران ) از خبرنگاران برگزيده استدعا كرد براي صرفه جويي در مصرف برق و كمك به جيب خالي ارشاد بالا نيايند و از خير جوايزشان بگذرند. گفتني است ايشان فرمودند : بالا نيا !

آقاي محبت ضمن سپاسگذاري از صدقه اي كه خبرنگاران به ارشاد دادند ، در حضور جمع قول دادند هزينه جوايز كه قرار بود نفري يك اتومبيل خوشگل باشد را به برگزيدگان جشنواره بلندترين ريش هاي بلند ميدهيم چون مستحق ترند .

لازم به ذكر است كه در اين مراسم ، شاعر توانا ، سهراب سپهري هم حضور داشتند و در كنار آقاي محبت نشسته بودند . و مدام در گوشي به آقاي محبت ميگفتند : بابا من خيلي وقته كه مرحوم شدم ، اينقدر سوتي ندهيد .

مراسم با شعار كوبنده ارشاد دوست داريم ، به پايان نرسيد . و در راستاي توليد و صادرات برق ، برق از كله خبرنگاران كرمان پريد .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:36  توسط امید طاهری  | 

تو كوزه به دستي و جهان تشنه آب اند

ما دشت كويريم و تويي كوه دماوند

از رقص تن ناز تو اي دلبر رعنا

خلقي به نگه مات و به افكار ، خرابند

ما مست شديم از قدح لعل لب تو

اين جمع خران بين كه به انكار شرابند

در ساحل درياي وجودت ننشستند

آنها كه اسيرند و پي مكر سرابند

خورشيد تن تو ز سر كوچه گذشت و

تاريك دلان غافل و كوران همه خوابند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:50  توسط امید طاهری  | 

هر از گاهی نگاهی تر کن از عشق

هر از گاهی دل از دنیا جدا کن

برای پاکی ی قلب گنه کار

هر از گاهی سری سوی خدا کن

جهان پیر است از اندوه زمستان

هر از گاهی بهارت را فدا کن

***

***

با جرعه اي از اين شراب

تو مي شوي نقشي بر آب

مستي كه رفت از كله ام

بي نقطه گردي اي سراب

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط امید طاهری  | 

گيسو بلند سرو ناز

كوزه به دست

رفت و لب چشمه نشست

تو آب چشمه ي كبود

عكس رخ اش نشسته بود .

زلف سياه

شونه مي كرد و تاب مي داد

وقتي به كوزه آب مي داد .

...

چشمه كه ديد

دلش رميد

بي تاب شد و فواره شد

رفت تو هوا ، آواره شد

اومد پايين ، بيچاره شد

هوار كشيد :

گيسو بلند !

موي كمند

ابروي خم

لب هاي تو گلبرگ نم

همسر چشمه نمي شي؟

...

گيسو بلند ، كوزه رو رو سرش گذاشت

پا تو راه خونش گذاشت

گفت خاك عالم به سرم

دور از جونم مگه خرم !

چشمه ي بي حيا رو باش

حال و روز دنيا رو باش

نه عزيزم !

من زن چشمه نمي شم

تو آب و تشنه نمي شم

...

قل و قل چشمه نشست

افسرده شد ، دلش شكست

...

اول يه كوه يخ شد

بعدش يهويي آب شد

حباب شد

جاي چشمه سراب شد

پرنده ها پريدن

خزنده ها خزيدن

اون بالا تو آسمون

يه ابر گنده ديدين

ابر بزرگ تيره

گريه شد و بارون شد

بارون رود كارون شد

رود شد و رفت تو دريا

تو دنياي پريا

پريا گيسو بلند

خوشگلن و قد بلند

دس رو دلش گذاشتن

براش غمي نذاشتن

...

اينور پشت دنيا

صبح شد و مردم ديدين

چشمه اي رو نديدن

جاي خالي ي چشمه

رو قلوه سنگ و خاشاك

عكس كسي رو ديدين

گيسو بلند

موي كمند

ابروي خم .

..........

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:26  توسط امید طاهری  | 

روزنه اي ، از تو عبور مي كنم

مي روم و حس غرور مي كنم

بعد تو ميخندم و مي مي زنم

جان خود از دست تو دور مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:9  توسط امید طاهری  | 

بر قنچه لبانت

حرفي جوانه كرده

ساحل نشين چشمت

ترك كرانه كرده

كو ابر و باد و باران

تا تشنگي بميرد

سي سالهء سكوتت

ميل ترانه كرده

بر طبل ها بكوبيد

تا ظالمان بدانند

تزوير هاي پنهان

اكنون كمانه كرده .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:42  توسط امید طاهری  | 

بعضي از آدم ها ، انگار بخشي از خدا هستند روي زمين . وقتي ميميرند ، جاي خدا اينجا خالي تر مي شود . خسرو شكيبايي چنين انساني بود .براي همين هم در دل خيلي ها نشسته بود . سفرش از هفت فروردين تا بيست و هشت تير ماه ، سراسر عشق بود و عاشقي كردن .

فقط نمي توانم نگويم خدا لعنت كند آنهايي را كه مجبورش كردند حرفهايي بزند كه دوست نداشت و شايد براي همين بود كه خيلي زود قلبش توان درد را از دست داد .

حالا ديگر راحت شده و جايي بهتر از اين خراب شده اي كه ما در آنيم ، پرواز مي كند . روحش بلند .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:10  توسط امید طاهری  | 

مغربزدگی ، عقرب زدگي ، غرق شدگي يا هر چيز ديگري ! همينه كه هست . وقتي كه چيزي نيست !!!

پرتاب تير آفتاب

تا مشرق دنيا رسيد

وقتي كه از غرب سپيد

خورشيد نو آمد پديد !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:24  توسط امید طاهری  | 

شب بود و در شب يك سكوت عاشقانه

شب بود و يك عمق سياه بي كرانه

مردي كه سيلي خورده بود از روز روشن

در دامن شب مي سرود غمگين ترانه

                                      ..........

ادامه اين راه را تو قدم بزن ، زخم خورده :

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:17  توسط امید طاهری  | 

به پاي دار پرچمت را

                      برادر

بر دار هم كه شوي

فرشتگان آسمان

شادمانه با تو مي خوانند

سرود آزادي را .

برخيز

به ياد آر غرورت را

خورشيد كه بتابد

روزنه روشني است

رو به فردا

جهان به تو لبخند مي زند

به پاي دار پرچمت را

                       برادر

قامت نگاه دار در طوفان

زخمي كه بر چهره ات مي نشيند

نوازش دستان آزادي است

نوازش دستان خدا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:57  توسط امید طاهری  | 

بيچاره اسكندر مقدوني ، صد ها سال مورد لعن و نفرين ما ايراني ها قرار گرفت . او كه وقتي بر مزار كورش رسيد ، او كه وقتي ديد و خواند لوح نبشته كورش را ، با گريه گفت : اي كاش قبل از حمله به تخت جمشيد ، اين لوح را ديده بودم . لوحي با اين جمله در آخرش كه : اي رهگذر ، منم كورش ، پادشاهي كه سرزمين هاي بسيار دارد . اما اكنون در همين چند وجب خاك آرميده ام . بدان كه سهم تو نيز همين باشد .

اسكندر فهميد كورش كه بوده . و مي دانست چه قومي را خلع كرده . ولي ما كه آن مرد مقدوني را نفرين مي كنيم ، هنوز نمي دانيم فرزند كه هستيم و پدرانمان كه ها بودند .

مثل كوري كه شعاع تابناك خورشيد ، هيچ اثري بر چشمانش ندارد ، در برابر حقايق روبرو بي تفاوتيم . نميدانيم معناي دروغ گريزي شاهان هخامنشي چيست . نمي دانيم چرا با آن همه شكوه و عظمت ، امروز به اين روز گرفتاريم .

ايراني ! ما مسخ شده ايم . ملتي مسخ شده . اي كاش كورشي برخيزد . اي كاش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:19  توسط امید طاهری  | 

شب در میان شاخه ها

خوابیده بود باد صبا

خوابش چنان آشفته که

خورشید می کردش دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:38  توسط امید طاهری  | 

شايد بپرسيد اين وبلاگ را چه به اين حرف ها . ولي باور كنيد وقاهت در اين مملكت به جايي رسيده كه ديگر شعر هم بايد فرياد كشد . هفته گذشته نيروي انتظامي رزمايشي در منطقه توريستي كلوت هاي شهداد انجام داده و لطف فرموده تعدادي از اين كلوت ها را ويران كرده .  اگر مايل هستيد مي توانيد عكس هايش را در وب حميد صادقي ببينيد ( در پيوند هاي وبلاگ ) . نمي دانم تا به حال اين كلوت ها را ديده ايد يا نه . به هر حال يكي از مناطق زيباي دنيا كه خاصيت اش در بكر بودنش بود ، حالا به چرك توپ و تفنگ و گلوله آلوده شده . كسي هست كه اعتراض كند ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط امید طاهری  | 

شب بود و مرد خسته از کار و زندگی / شب بود و خفت و نفهمید که در چشم زن /

                  از ابتدای عشق بود بارندگی.

شب بود وخفت و نفهمید در سینه اش / خالی است جای آن مهر همیشگی .

زن دید صبح زود / در بستر گناه / آن مرد رفته بود / اما به جای او / قلبی شکسته بود .

از چشم سرد زن / افتاد دانه ای.

خطی به خون دل / پیدا نوشته بود :

این قلب مال توست / درمانده و حقیر /

افتاده بود پشت دیوار خانه ای .

 

***

                                          چینی شکست

شاعر به احترامش بیا بشکن سکوت !

.....

چینی نبود . آنکه شکست از جنس آدم است

بیچاره او نیز به ناچار کرده بود هبوط.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:26  توسط امید طاهری  | 

درختان خواب می بینند

و در رویایشان تصویری از خورشید .

***

صدای باد می آید.

ولی خواب درختان سخت سنگین است

زمستان می تکاند ابرهایش را

لباس شاخه ها برف است

بلوری و سپید و سرد

نمی پراند این خواب بلند مرگ سیرت را

نه وزن بودن ساری

نه آهنگ تبرهایی

که می چینند دست و پای یاران دگر " آری .

***

درختان خواب می بینند

چه خواب تلخ و تاریکی

بهاری نیست . باری نیست

چنان هیزم شکن پرکار

که دیگر شاخساری نیست

ولی اما !

شگفتا !  باز هم دارند

درختان خواب می بینند .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط امید طاهری  | 

داستانك

كودك ديروز اين را گفت و در بستر مرگ خفت و زره زره مرد و كسي نفهميد .

كمي دورتر ، زير سقف تاريك اتاقي ديگر ، با چهره اي پيرتر ، از زندگي سيرتر ،

يار دبستاني اش زير لب مي گفت :

آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد ، آن مرد با اسب آمد ...

و نگاه مي كرد به پنجره اي ، كه سال هاي سال بود ، كه گشاده بود ،

و راهي كه سال هاي سال باران خورده بود ،

بي كه تنش به سم اسب مردي بنازد.

پس كودكي ديگر ، از ديروزهاي دور گفت و در بستر مرگ خفت و

زره زره مرد

كه :

آن مرد چرا نيامد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:58  توسط امید طاهری  | 

آن مرد افغان

خاک بیابان لابه لای ریش هایش بود . با هر عبور پرشتاب تک سواران . در جاده پر غربتی از خاک ایران . شال بلندش رقص تلخی داشت در باد .

- من درد می کشم .

آن پیرزن می گفت . او همسرش بود . پیچیده دورش چادری پر خاک و مشکی . پیوسته می گفت :

- من درد می کشم .کاری بکن مرد . کی میرسیم شهر . آنجا طبیب هست .

آهن سواران می گذشتند بی توقف . افغان نمی برند . جرم است بردنش !

خورشید می گذشت . ناگه غروب رسید . آن مرد افغان با اشارت های دستش ُ می گفت ملتمس :

- ما را نمی برید ؟ این پیر خسته است .

وقتی که شب رسید . آن پیرزن نبود . با باد رفته بود . می گشت شادمان  . در سرزمین خویش.               آنجا دگر غربت نبود . قانون تحقیرش نمی کرد .

آنجا جوانی بود و رنگ و عشق و چوگان .

اینجا کنار جاده بود یک مرد افغان

با پیکر بی روح عشق سرزمینش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط امید طاهری  | 

بهار آمد و زمستان نرفت

همه خيال مي كنيم برفي كه بر شاخه ها نشسته

شكوفه است

همه خيال مي كنيم هوا گرم است

پنجره ها را باز مي كنيم

و با نفس هاي عميق

آنفولانزا را به ريه هايمان مي كشيم

بهار آمد و زمستان نرفت

ببين عادت چه بر سرمان آورده

ببين ترس چگونه زليلمان كرده

ببين چگونه كلاغ ها تكثير مي شوند

چگونه گرگ ها زوزه مي كشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:58  توسط امید طاهری  | 

چشمک دوباره می زند شبها ستاره

این سوی دیوار بلندی من " تو آن سو

ما در کنار خواهش هم می نشینیم

رویای ماست بوسیدن لبها دوباره

پر می شود شب از سکوت ما ولیکن

هر یک درون خود هزاران حرف داریم

در این سکوت لحظه های عاشقانه

آتشفشانی زیر کوه برف داریم

***

ابروی کمانت را

            عشق است ولی ای وای

  موهای کمندت را

     قیچی کن و دور انداز

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:15  توسط امید طاهری  | 

مرا به تمام قشنگی ات ببخش . ناگهان وقتی امروز باران شد . بی هوا در عطر یک خاطره ی دور، تو را گم کردم. نه که فراموشت کنم ، تنها در عطر تن  دخترک کودکیهایم گم شدم.

مرا به تمام قشنگی ات ببخش. من و دخترک ، همبازی یک خانه بوده ایم . یک بام . یک حوض آبی کوچک.

غروب ها که کوچه سیاه می شد ، روی پادری ، کنار هم می نشستیم . من  از جن و شبح خبیسی که پشت درخت چنار بود می گفتم . ترس تنها بهانه ی پیوند و بوسه بود . دروغ من ، جلد یک نیاز عاشقانه بود . کودکانه بود .

کودکی مثل خواب است .  همه چیزهای خوب دو برابر می شوند . مرا به تمام قشنگی ات ببخش . ناگهان وقتی امروز باران شد ، بی هوا در عطر تن دخترک بچگی هایم گم شدم .

روزی که رفتند ، حوض حیاط مان ، بستر باران تندی بود .مرا به تمام قشنگی ات ببخش ،

تمام روزهای بارانی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:59  توسط امید طاهری  | 

سلام . مدتي درگير كارهاي متعددي بودم . حوصله به روز كردن نداشتم. شرمنده ام . راستش دلم بدجوري گرفته . احساس مي كنم تو اين مملكت هيچ كاري به هيچ دردي نمي خوره . مي دونم . احساس خو بي نيست . ولي خوب اينطوري شده ديگه . شما اگه مي توني يه دليل بيار كه اينطوري فكر نكنم. ميتوني ؟ در هر صورت دوباره اومدم . و مجبورم كاري به اين حرفا نداشته باشم . پس دوباره سرمو مي كنم تو تمونه فاطي و راهه خودمو ادامه ميدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:53  توسط امید طاهری  | 

صبح ناشتاي يه روز

توي شهر قصه ها

آدما يكي يكي بيدار شدن

همگي از جل و جا جدا شدن

ديشبو تو رختخواب گرمشون

واسه كسب و كارشون

تا خروس خون خوابيدن

خواباي خوبي ديدن

...

اما اون گوشه شهر

هنوزم تو رختخواب

يكي خر خر مي كنه

قوري روي سماور

قل و قل قل مي كنه

مادرش داد مي زنه

فاطي، خوابي عزيزم

پاشو چايي بريزم

بخوري بيدار بشي

پي كسب و كار بشي .

اما فاطي بيداره

ولي از بخت بدش

نمي تونه لاحافو

طفلي از روش برداره

مامانش مياد جلو

مي گه فاطي خل شدي ؟

پهن جا و جل شدي

تو كه تنبل نبودي

ديشبي موقع شوم

ماست و خوردي شل  شدي ؟

...

فاطي هي پيش خودش

دو دو تا چارتا مي كرد

گره ها رو وا مي كرد

يهو زد به سيم آخر و پا شد

پتو از رو فاطي جمع شد و تا شد

مادرش هوار كشيد :

واي خاك عالم به سرم

تف به گور پدرم

تو چرا لختي فاطي ؟!

فاطي گفت با اشك و آه :

ماماني كاري بكن

كم حالا زاري بكن

ندارم تمون به پا

برو با تمون بيا.

...

مامانش دوئيد بيرون

پي تمون واسه اون

سر ميدون داد كشيد :

جماعت كاري كنيد

بشينيد چاره كنيد

بغضمو پاره كنيد

فاطي تمون نداره .

جماعت دسته شدن

وا شدن بسته شدن

هر كسي يه فكري كرد

هر كي فكر بكري كرد

يكي از جاهلاشون

پيراشون كاهلاشون

پا شد و هوار كشيد :

ننه فاطي غم نخور

زار نزن ماتم نخور

مگه ما مرده باشيم

تنهايي خورده باشيم

فاطي تو اين زمونه

بلا تمون بمونه .

يكي از نوچه ها گفت :

اي بابا غم نداره

اين كه ماتم نداره

من خودم قربونشم

تا ابد تمونشم .

بعضي ها قاطي شدن

بچه ها تاتي شدن

جنگ و دعوا در گرفت

خون تو رگ ها گر گرفت

چن تا روده پاره شد

كلي زن آواره شد

چن شبانه روز گذشت

آخرش خستگي اومد چاره شد

ننه فاطي سر كشيد

پرچم صلحو كه ديد

دوباره هوار كشيد :

جماعت كاري كنيد

بشينيد چاره كنيد

فاطي تمون نداره .

...

يه آقاي عينكي

با يه چشم چپكي

اينچنين نطقي نمود :

آقايون گوش بكنيد

خانوماي محترم

حرفو خاموش بكنيد

حالا كه فاطي خانوم

مونده تنها بي تمون

بهترين چاره اينه

درد چمچاره اينه

كه همه مردم شهر

از زنو پير و جوون

جملگي ما هممون

تمونا رو در آريم

همه رو به شكل فاطي در آريم .

همه پچ و پچ كنون

هر زنون ، خنده كنون

يارو رو هو كشيدن

خرو به گوه كشيدن

دوباره خوابيدن و شيل كشيدن

همگي رفتن تو فكر

دنبال يه فكر بكر

...

يه آقاي هيپ هيپي

با سر و تيپ رپي

يهويي فريادي زد

پا شد و حرفايي زد

يارو هر چي كه مي گفت

با ناز و ادا مي گفت

كمرو قرش مي داد

نگو داشت ولش مي داد:

به فاطي جونم بگيد

مرگ من غصه نخور

آجيل و پسته نخور

چاق مي شي چله مي شي

باسن و تله مي شي

امروزه روز كه ديگه

بي تموني عيبي نيست

تو بدن ها غيبي نيست

به فاطي بگيد بياد

مثل يه مجسمه

وايسته تو ميدون شهر

لا اقل نيگاش كنيم

سيل سر تا پاش كنيم .

يهويي هل هله شد

توي جمع ول وله شد :

برو بابا هندونه

حرف مفت فراوونه .

ننه فاطي داد كشيد :

خاك عالم به سرم

تف به گور پدرم

فاطي تمون نداره

واسه تير دشمنا

سپر جون نداره

عوض اين قصه ها

واسه مرگ غصه ها

بشينيد چاره كنيد

فكر تمون واسه بيچاره كنيد

...

باز همه زانو زدن

واسه چاره زور زدن

لا تا و بي ادبا

حرفاي ناجور زدن

بعضي هاشون تو ورق

واسه فاطي سور زدن

خلاصه بلوايي بود

به لبا واي وايي بود

دعواشون بالا گرفت

حال با حالا گرفت

يكي باز هوار كشيد

رفت رو منبر جار كشيد :

آقايون غم نداره

اين كه ماتم نداره

خانوما كه محرمن

مي مونه شما و من

با كوريه چشممون

حل مي شه مشكلمون

اگه مردا كور بشن

تيرگي ها دور مي شن

فاطي كه سهله بابا

همه زن هاي شهر

مي تونن خاطره جمع

هر جا مثل هور بشن .

يهويي هل هله شد

توي جمع ول وله شد :

اين ديگه چه حرفيه ؟!

پاشو هوا برفيه .

پا شدن برن خونه

بخورن آب و دونه

ننه فاطي داد كشيد

رفت بالا بيداد كشيد :

اي بابا چاره چي شد ؟

درد چمچاره چي شد ؟

فاطي مونده پا پتي

بي تمون لخت و پتي

جماعت كاري كنيد

فكر اين خواري كنيد

جماعت چاره كنون

چه و چمچاره كنون

دست زير چونه زدن

قيد كاشونه زدن

...

حالا چن ساله تو شهر

كار مردم همينه

كار دنيا زمينه

همه تو فكر اينن

واسه فاطي چه چيزي تمون مي شه ؟!

هي مي رن فكر مي كنن

هي ميان فكر مي كنن

فكراي نو مي كنن

 همه رو هو مي كنن

اما تو اين همه سال

همه گويا ، فاطي لال

هنوزم بي تمونه

نمي تونه خودشو

يه كمي بجنبونه

ننه فاطي هي مي گه :

اينا سودي نداره

كنده دودي نداره

فاطي طفلي چن ساله بي تمونه

نمي تونه خودشو بجنبونه

واسه فاطي اينا تمون نميشه

زير لاحاف مي مونه اون هميشه .

***

تعدادي از دوستان گفتند : تو كه نمايشنامه نويس طنز هستي ، چرا وبلاگت اينقدر غمناكه ؟ براي همين اينو گفتم .اما از همه كار هاي قبليم غمش بيشتر شد . البته براي من غم و شادي يك مفهوم داره .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:43  توسط امید طاهری  | 

در كوچه سنگي نيست

در جاده هاي شهر من سنگي نيست

دلم براي شكستن شيشه ها تنگ شده

دلم براي فريادي

كه تمام نفرتم را بالا بياورد تنگ شده

در اين تباهي

تا كي بايد زنده بمانم

اين غم بزرگ من است.

...

كوه ها رشته اند

ستاره ها

باران قطره ها

پرنده ها با هم اند

و ما دور از هم .

براي تمام كوچه ها

تمام راه هاي رو به افق

براي تمام جاده هاي خلوت

تمام سنگ فرش هاي نرفته

جاي پاي ما خالي است.

قدم ها خسته شدند

از منه تنها

از تو ء تنها

آوار مرگ

اين غم بزرگ ماست

...

 

... 

 

تو از شرق آمدي .

سبك بال .

سوار پهنه گيتي .

 تو با روح شرقي ات ، چنان سپيد بودي .

كه پرده نگهم را ، به نور عشق گشودي .

چه بيكرانه شكفتي

چه بي نشانه گذشتي .

هنوز تيره چشمم ، روانه ره گرمت ، كه در غروب نشستي . و روح غربي و سرخت .

نويد ظلمت شب بود .

چه بيكرانه شكفتي .

چه بي نشانه گذشتي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:43  توسط امید طاهری  | 

كه آفتاب شكسته

   نگاه كن . خونى تازه بر صليب نشسته

 سرِى تازه گويى كه شكسته

تيرى به قلبى . تيغى به گردنى . نگاه كن . تازه نشسته

چه دستها كه بريده . چه سينه ها كه دريده . چه پشتها كه به زنجير

به زير بار شكنجه . ببين دوباره خميده

ببين دوباره پرنده . فرو نشسته . شكسته

و سال هاست كه به شادى . در آسمان نپريده

ببين دوباره سياهى . ببين دوباره تباهى .

ببين دوباره دغلباز

بر آن اريكه لميده .

ببين غروب چه سرخ است . به خون دوباره نشسته .

بگو به درد به مردى

كه غمگنانه به مشرق . طلوع را هميشه . به انتظار نشسته

كه آفتاب شكسته

كه آفتاب شكسته

***

 

به ياد پدر عزيزم كه دو سال پيش همين روزها بود كه ديگر نبود .

خنديد پدر

بر خاست

از درد به خود پيچيد پدر

برخاست

بر او دو تا شد جسم و جان

پرواز كرد تا آسمان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط امید طاهری  | 

چه اصراری دارد آسمان به باریدن . به تند باریدن .

کوچه مرطوب است و در انتهای خود

ساکت و آرام

پچیده است پشت ابهام .

پرواز خیس کلاغ ها

آهنگ قطره ها

اشتیاق نفس به بلعیدن عطر خاک .

حالا میان کوچه تر و چشمان خیس و

بوی من باران خورده

یک پنجره باز شد به خنده .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:10  توسط امید طاهری  | 

گاه مي خواهي حرف بزني . پنجره بسته است . و آسمان هر چه مي گريد اشكي نيست .

كوه را مي بيني . در طول روز آنقدر بالا آمده ، كه نوك تيز قله اش ، قلب خورشيد را دريده .

خوني سرخ تمام افق را گرفته . دسته اي پرنده به خونخواهي خورشيد مي روند .

حالا ديگر دير شده . خورشيد را پشت همان كوه دفن مي كنند . و جهان در ماتمش ،

يكپارچه سياه مي پوشد . به آسمان مي نگري و هيچ نمي گويي .

چرا كه حزن شديدي تو را در خود كشيده .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 3:23  توسط امید طاهری  | 

زمستان است . روز تاجگذاري سپيد در شهر رنگ ها .

پرواز كلاغ هاي سياه . زيبا شدن شب . و امتداد تيرهاي چراغ برق .

 و

جاي پاي اشتياقي ، كه برفهاي زير پايش آب شده اند

از گرماي ديدن كسي .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 3:8  توسط امید طاهری  |